آنوشا کوچولو آنوشا کوچولو ، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

آنوشا فرشته کوچولوی خونه ما

دخترم در یک سالگی

خانم کوچولوی یک ساله من حالا دیگه اونقدر خانم شدی که لباس هاتو میاری و میخوای تنت کنی مثلا جوراب و از کشو میاری میزاری روی پاهای کوچولوت یا بلوز میاری و میزاری روی  سرت دیروز داشتم آشپزخونه تکونی می کردم مشغول تمیز کردن دیوار ها بودم که دیدم  با یه پارچه در دست درفت سمت کابینت ها و پارچه رو می کشیدی به کابینت دلم می خواست  بچلونمت فوری ازت فیلم گرفتم به تمام چیزهای خوراکی میگی (نوم نه ) عاشق چوب شور و هانیسمک شدی چند باری تا حالا بستنی وانیلی خوردی که خوشت اومده و از دنت هم استقبال میکنی مخصوصا دنت بیسکویتی و توت فرنگی دیگه غذاتو میکس نمیکنم با گوشت کوب میکوبم تا یادبگیری با دندونهات کار کنی الان 7 تا مروارید کوچولو...
30 بهمن 1392

واکسن یک سالگی

خانم کوچولوی من روز دوشنبه 21 بهمن ماه سال 92 برای واکسن یک سالگی رفتیم اداره بهداشت منتظر نشسته بودیم تا نوبتمون بشه آنی کوچولو برای بابا و مامان نی نی ها ماهی میشد و اونها خوششون اومده بود می خندیدن نوبت دخملک شد خاله نازی دستش و نگه داشت و واکسن به بازوی خانم کوچولو تزریق شد یه کوچولو گریه کرد خوب دردش اومده بود با خانمی که براش واکسن زد بای بای نکرد اما با خانمی که قد و وزنش و انجام داد بای بای کرد براش ماهی هم شد وزن 10900-قد 76 سانتیمتر-دور سر 47 سانتیمتر ...
24 بهمن 1392

دردانه قلبم سالروز میلادت مبارک

  پرنسس آنوشا چه خوب شدکه به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای ما شدی...عشق مامان و بابا تولدت هزاران هزار بار مبارک. تماشاي نوزدهمین افق از دومين ماه زمستان يادآور حضور لطيف توست در دل معطر هستي... سالروز زميني شدنت مبارك تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا آنوشا عشق مامان و بابا تولدت مبارک عزیز دلم هیچ چیز و هیچ کلمه ای قادر نیست که احساس من و بهت بیان کنه بدون که مامان عاشقته خدایا شکرت که یک ساله زندگیمون رنگ و بوی بهشت گرفته خدایا شکرت که تمام روزهای زندگیم پر شده دغدغه های مادرانه خدایا شکرت که فر...
20 بهمن 1392

آنوشا در آستانه یک سالگی

ناز نازی مامان خیلی خانم شدی این روزها فوق العاده دلبری میکنی صبح ها که بیدار میشی میای سرت و میزاری رو سینه من و خودت و برام لوس میکنی گاهی وقتها بوسم میکنی پستونکت و بهم تعارف میکنی و منم حسابی می چلونمت   عسلی مامان باورم نمیشه داری یک ساله میشی ،خانمی دیگه نی نی نیستی خیلی خانم شدی صدای حیونها رو در میاری مثل صدای بببی -گاو-پیشی-جوجه فکر کنم اگه یه کیلومتر شمار بهت وصل کنم آخر شب ببینیم 3 کیلومتر راه رفتی آخه وقتی که بیداری حتی یه لحظه هم روی زمین نمیشینی همش داری راه میری و جدیدا هم راه میری و میگی دنگ دنگ نمی دونم منظورت چیه   منتظر یه آهنگی تا صدای آهنگ بشنوی بلند میشی یه دستت و می جرخونی با اون ...
17 بهمن 1392

عاشقتم عروسک

فقط یه روز تا تولدت باقی مونده همه خونه رو تزئین کردیم و تو شادی میکنی دست میزنی و نانای میکنی خودت هم می دونی یه خبری هست پارسال یه همچین شبی آخرین شبی بود که من و تو بهم نفس می کشیدیم ،تا همیشه عاشقتم نفس مامان دخترم عاشق این ژستت شدم اینجا داری برای مامان ناز میکنی   باران و آنوشا آنوشا و وانیا       ...
16 بهمن 1392

در آستانه تولد کودکی هستم

در آستانه تولد کودکی هستم که نمیدانم مرا از خودم دور میکند یا به خودم نزدیکتر   احساس میکنم در حال بالا رفتن از پله ها در میان راه مانده ام. نمیدانم کدام تپشش در کجای این جهان بزرگ و در چه زمانی به عاشقانه ها دعوتش خواهد کرد و آیا مرا در تک تک تپش هایش به یاد خواهد داشت؟   دستهای کوچکی درونم رشد میکنند که نمیدانم تا کدام صفحه زندگی ام دست مرا خواهند گرفت و آیا میشود در لا به لای انگشتهایش نشانی از نوازشهایم را دید؟   نمیدانم پاهای کوچکی که در درونم قد میکشند پا به کدام جاده خواهند گذاشت و کدام مسیر را برای کودکم برمی گزینند؟   نمیدانم هایم بیش از آنند که قلبم آرا...
22 بهمن 1392